|
|
|
|
|
And.... game is OVER!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:18 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
............ بگذر از کوی ما! کن نظر سوی ما! به هر طرف ببین چو رو کنم! در پی من دوان گشته پیر و جوان از این جنون چه گفتگو کنم؟! به گریه ندامتم ز انتظار بی پایه ای چو میکند ملامتم ز جفای توام سایه ای! چه گفتگو برای او کنم؟! بر این بلا چگونه خو کنم؟!! ای فرزانگان! بر دیوانگان این ملامت چرا کنید؟! کم تماشای ما کنید! از من بگذرید! راه خود روید! عاشقان را رها کنید! کم تماشای ما کنید! مگر به شهر شما قسم شما را به خدا جنون عاشقی تماشا دارد ؟ بسوزد آنکه هست و حاشا دارد! من عاشقم و گنهکار! آیا همه شما بیگناهید؟ من گمرهم و بیقرار! آیا همه شما سربراهید؟ باز هم برای تو... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:27 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
.......... شمع و پروانه منم یار پیمانه منم رسوای زمانه منم دیوانه منم از خود بیگانه منم مست میخانه منم رسوای زمانه منم دیوانه منم
چون باد صبا در بدرم با عشق و جنون همسفرم شمع شب بی سحرم از خود نبود خبرم رسوای زمانه منم دیوانه منم
تو ای خدای من! شنو نوای من زمین و آسمان تو میلرزد به زیر پای من مه و ستارگان تو میسوزد ز ناله های من رسوای زمانه منم دیوانه منم
وای از این شیدا دل من! مست و بی پروا دل من! سرمایه سودا دل من! رسوا دل من! شیدا دل من!
ناله تنها دل من! شام بی فردا دل من! مجنون هر صحرا دل من! رسوا دل من! شیدا دل من! برای گل زیبا... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:13 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
..... چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودمو گرفته شاخه خشک پیچک تنهایی یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده و باز هم برای تویی که... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:24 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام او..... تو که بارونو ندیدی گل ابرا رو نچیدی گله از خیسی جاده های غربت می کنی تو که خوابی تو که بیدار تو که مستی تو که هشیار لحظه های شبو با ستاره قسمت می کنی منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه من خشکیده درخت توی بطن باغ و بیشه جاده های بی سوارو سال گنگ بی بهارو تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل ما رو... * * * تو که بارونو ندیدی گل ابرا رو نچیدی گله از خیسی جاده های غربت می کنی تو که خوابی تو که بیدار تو که مستی تو که هشیار لحظه های شبو با ستاره قسمت می کنی لحظه های تلخ غربت هقته های بی مروت تو نبودی که ببینی شب تلخ انتظارو همه قصه هام تو هستی لحظه لحظه هام تو هستی تو خیالم توی خوابم پا به پام بازم تو هستی منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه من خشکیده درخت توی بطن باغ و بیشه جاده های بی سوارو سال گنگ بی بهارو تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل ما رو... برای تو... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:11 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خودش... دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند طبیب عشق مسیحادمست و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ز بخت خفته ملولم بود که بیداری به وقت فاتحه صبح یک دعا بکنذ بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند برای ز...م که دلم واسش تنگ شده... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 20:18 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
...
سلام گلک زیبای من! امروز بعد یه عالمه وقت دیدمت... عالی بود...یعنی تو عالی بودی که روزمم قشنگ شد... امروز وفتی دیدمت یکم جا خوردم... یعنی اول تو کلاس نتونستم پیدات کنم... آخه به صورت زیبا و نمکین تو با پوست روشن عادت کرده بودم... ولی با پوست برنزه هم فوق العاده زیبایی... ولی توروخدا مواظب پوست لطیف و خوبت باش...آخه آفتاب این روزا خیلی تنده و ممکنه پوستتو بسوزونه... نازی! به خدا ازت انتظاری ندارم کاری بکنی... ولی اگه تو هم اونچه که من میخوامو میخوای توروخدا یه جوری بهم بفهمون...یه جوری راهنماییم کن...میترسم نازی... میترسم... راهنماییم کن چه جوری باشم که تو دوس داشته باشی... راهنماییم کن تا دلمو واسه تو نگه دارم...نازی... میترسم... همه چیز به دست توئه... میدونم میدونی... یه بار واسم نوشتی: "آرزوهایت بلند بود اما دستان من کوتاه... تو نردبان میخواستی ولی من صندلی بودم... با این همه فراموش مکن وقتی روی صندلی فرسوده ات نشسته ای و به ماه فکر میکنی..." میدونی؟ خیلی وقتا به این چند جملت فکر میکنم... به این که تو اصلن منو میخوای یا نه... نمیدونم...نمیدونم اجازه داشتم از این چند جمله جواب این سوال همیشگیمو بگیرم یا نه؟... کاش بهم میگفتی... هرچی تو دلته رو بهم میگفتی... دوست دارم... ولی.................. هیچکس تو... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:31 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
...
نازی من! دلم واست تنگ شده... این چند شبه بازم داری میای به خوابم... مثل قبلنا... دلمو بیشتر میسوزونی...دیشب رفته بودم کنار رودخونه... قدم زدم و آهنگ گوش دادم و فک کردم... باهات حرف زدم... خیلی دوس دارم باهم کنار رودخونه قدم بزنیم و حرف بزنیم... دیشب بدجور هوایی شده بودم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:35 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم واست بنویسم...
دوست دارم واست شعر بنویسم... ولی نمیدونم چه شعری... خیلی دوست دارم نازی خانوم من... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط z_d
|
|
||
|
|
|
|
|
..................
دار و ندارم مال تو... هرچی که دارم مال تو... صدای سازم مال تو... هرچی میسازم مال تو...
سر روی شونه هام بذار... دل به صدای من بده... آهوی دل نازک من... ای به ترانه تن زده... برای زبیاترین گل هستی... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:39 توسط z_d
|
|
||